حسین(ع) نقطه ی اتصالِ رنگها...

شب قبل از اردوی جنوب به شوخی گفتم "ای کاش من هم امسال با شماها بیام کربلا خیلی دلم می خواد"، اردو هم که بودم مادر و پدرم و همه غیر خودم پیگیر کارهام بودن و این شد که اینبار هم راهی شدم.

عکس: خودم، اروند، راهیان نور اسفند 91

ابتدا رفتیم نجف، حضرت علی (ع) عزادار و سیاه پوشِ همسرش فاطمه (س) بود روضه های فاطمیه درکش برای ما سخت بود ولی روضه پیش چشم حضرتِ علی (ع) مصور.

بعد از اذان مغرب و عشا و نماز جماعت حرم اباعبد الله بودیم با خواهرم داشتیم دعای سمات می خواندیم اولین باری که فدک نگاهم کرد، با لبخندی در میان دعا پاسخ دادم تا وقتی که دیگر هر از گاهی با چشمهای زیبایش دنبال همان لبخندها بود و در انتها خیره خیره نگاهمان می کرد. من هم باهاش چند کلمه کوتاه صحبت کردم، اهل عراق بود و دوازده سالش بود. از ما پرسید با کیا اومدین و مادرمون کجاست و...

وقتی روی چادر چند تا خانم حمائل سفید رنگ لبیک یا حسین رو دیدم، گفتم چه نشانه زیبایی! (و توی دلم مدیر کاروان رو تحسین کردم) بعد هم رفتم ببینم ایرانی اند و یا نه! دیدم پوستشون کمی تیره هست، پرسیدم شما هندی هستین؟ گفت نه اهل افریقا هستیم و اومدیم اینجا.

نمی دونم چرا فکر می کرد ایران بمب گذاری می شود!؟ یا من اشتباه متوجه شدم ولی هرچه بود گفتم نه اینطور نیست اما متاسفانه برای اینکه ذهنش تعدیل بشود، توضیح ندادم، احساس کردم دارم وقت را از دست می دهم.

 پرسید چند روز هستید؟ و من هم پاسخ دادم. گفت فردا میروند سامرا، وقتی گفتم ما هم فردا می رویم سامرا خیلی خوشحال شد و من را با خوشحالی گرفت توی بغلش بعد هم بقیه دوستانش رو بهم معرفی کرد اسمش آسیه بود با قلبی رقیق ، پوستی تیره و اشکی روشن!

زن هندی زیر لب رو به ضریح اباعبد الله (ع) زمزمه می کرد، شعری رو با صدایی محزون می خواند و من هم نمی خواستم چیزی بگم و فقط نگاهش می کردم. اما یاد "ثمینه" افتادم پارسال در همین روزها...

زن هندی کنارم نشسته بود، از روی کنجکاوی پرسیدم اهل کجایین؟ گفت هند، گفتم کدوم قسمت؟ گفت گُجُرات! یاد ظلمهایی که به مسلمونها شده بود افتادم گفتم هنوز هم اونجا مسلمونا رو می کشن؟ گفت نه! انقدر هول شده بودم نمی تونستم منظور حرفم رو برسانم. می خواستم درباره وضعیتِ مسلمانهای هند و گجرات ازش سوال کنم ولی صلاح بود چیزی نگویم، فقط از این دلم می سوزد که وقتی بهم گفت چه ساق دستهای قشنگی داری و ازمن پرسید یکی دیگر هم داری؟ اول گفتم نه، بعد گفتم چرا توی هتل دارم! وقتی از کنارم رفت سمت ضریح فهمیدم منظورش این بوده که یادگاری بهش بدهم! پشیمان شدم که چرا نفهمیدم و یا نخواستم بفهمم، این هم ازاین امتحان! ارزشی نداشت اما وقتی نتوانستم از یک ساق دست بگذرم، واقعا می شود از جسم که این همه سال به بودنش خو گرفته ام بگذرم؟ چطور شهادت رو طلب می کنم؟؟

در کاظمین بود، شب نزدیک ساعت دوازده، باید به هتل بر می گشتیم، چون شبها حرم جای اِنس نبود و شاید فرشتگان تا صبح خلوت می کردند، دختر جوانی که بیمار بود و با همراهش ناله کنان می گفتن یا جواد الائمه اشفِ و گریه می کردن و التماس. روضشون خیلی سوز داشت، اشک همه جاری شد هر کی هم که می پرسید "چی شده؟" دستش رو می گرفت بالا و چسبِ سُرُمِ روی دست رو نشون می داد هر کسی می دید دلش به درد می اومد ،حتی خادم حرم! بهش گفت: بروید زیر قبه دو رکعت نماز بخونید.

زَهَر اهل نجف بود؛ اگر اسمش را اشتباه نگفته باشم، لهجه غلیظی داشت. صف نماز جماعت در مسجد سهله باهاش آشنا شدم. دختر بسیار خوش رویی بود و من از این بابت خیلی خوشحال بودم "چون در چهره بیشتری از مردم اونجا لبخند نمی دیدم خیلی سعی کردم دنبال علتش بگردم و بفهمم چرا؟، اما فقط به استدلالی پیش خودم بسنده کردم که بماند" ، کمی با هم صحبت کردیم و خواستم ازش ایمیل بگیرم اما متاسفانه نداشت بعدش تصمیم گرفتم شماره بگیرم که نه اون و نه من خودکار داشتیم آخرش هر دویمان زدیم زیر خنده و از هم خداحافظی کردیم ولی دلهامون به واسطه ی عشقِ به ولی عصر (عج) نزدیک بود! محبتِ واقعی هیچ حد و مرزی ندارد از بین خطوطِ مرزی کشورها رد می شود و در مسجدی نیم ساخته متبلور و یا هر جا که بوی خدا می آید.

 هیچ رنگی و هیچ لهجه و هیچ نژادی نبود که نتواند به خاطرِ نژاد و رنگش پا به نقطه ی اشتراکمان حرمِ حسین (ع) ، نگذارد. انسانیت و فطرت را همه می فهمند. بگذارید بهتر بگویم این عشق بیشتر با "همه"، رنگ می گرفت، وگرنه اگر تنها من بودم و حسین (ع)، کمتر از اینکه "من، فدک ، آسیه ، زَهَر، زن هندی و زنِ عربی زیر یک پرچم و یک قبه نماز و دعا می خواندیم"، زیبا بود.

اتحاد رنگها، رنگ می بخشید! همهمه ی صدا ها، صدا می شد و رویِ دریایِ قطراتِ اشک، عشق موج می زد.

حسین (ع) نقطه ی اتصال رنگهاست، ما یک رنگ می شدیم و صدا می زدیم حسین (ع) تا او بی رنگمان کند و با واسطه ی او رنگ خدا بگیریم...

حسین (ع)

 من این نقطه ی اتحاد رنگهای مختلف را دوست داشتم. دوست داشتم آنجا بنشینم و از دردهایشان بپرسم، اما همه مشغول عشق بازی با زبان حال خویش بودن!

 زیر لب زمزمه ها، روی صورت اشکها و گاه ناله ها، صدای لبیک یا حسینی که بلند می شد، و همه فریاد می زدند لبیک یا حسین و گاه در دلمان رد می شد بحرین مظلوم است مسلمانانِ میانمار کشته می شوند و مظلومین فریاد رس می خواهند.

عشق این بود، این که نوزاد چند روزه یشان را با چه سختی به ضریح می چسبانیدن و صدای گریه نوزاد کمتر از تبرک شدنش، مهم بود.

زیبایی در آن بود که، پیرزنی اهل افریقا که عصا کنان کنار ضریح ایستاده بود، از تو طلب کمک می کرد. و یا پیرزن دیگری از تو می خواست ویلچرش را کمی آنطرف تر ببری. و یا کودک عرب را در آغوش بگیری تا مادرش زیارت کند.

نقطه اشتراکمان فطرت بود، دین بود، حسین(ع) بود، خدا بود وگرنه چرا یک زن با زبانی غیر از زبانِ تو، مقداری از غذای حضرت که دست توست، طلب می کند؟؟

حسین (ع) چه زیبا همه را گردِ هم آورده بود و چه زیبا با همه حرف می زد، حیف آنقدر محوِ خودمان بودیم که صدایِ او را نشنویم. ای کاش هر لحظه کسی فریاد می زد حسینِ (ع) زمان را تنها مگذارید.

او همین نزدیک بود و صدای ناله ها را می شنید و شاید می گفت ای خدا در امر فرجِ من تعجیل کن تا اشکی روی صورتِ امتم نباشد تا قلبی نشکند. ای منتَظَرِ منتظران، یوسف زهرا، العجل...

.....................................................................................................................................................

  • اللهم صل علی فاطمة و ابیها و بعلها و بنیها و سر المستودع فیها بعدد ما احاط به علمک
/ 34 نظر / 31 بازدید
نمایش نظرات قبلی
خواهنده

فاطمیه شرح گریه، شرح غم شرح یاسِ نیلی و آن پُشتِ خم فاطمیه شعله بر دامن بود بهترین وعده به جان دادن بود فاطمیه عقده ها دارد به دل می شود پنهان گُلی در زیر گِل فاطمیه مثل روزی چون شب است ابر تاریکی کنار زینب است فاطمیه در بیابان شد غریب شد به او گوشواره ی خونی نصیب فاطمیه بی کس و تنها شود سر به چاهی، نیمه ی شبها شود فاطمیه یک زمانی باب بود چشم هر با غیرتی پُر آب بود فاطمیه مثل قبری بی چراغ یک نفر از آن نمی گیرد سراغ فاطمیه موعد پرپر زدن رو بروی دختری مادر زدن فاطمیه آمد و محزون شدم از غم لیلای حق مجنون شدم

فدایی حضرت فاطمه(سلام الله علیها) ]

سلام [گل][گل][گل] [گل][گل][گل] در روایت آمده : «کسی که در راه خدا جهاد کند و شهید شود اجرش بزرگ تر از کسی نیست که بتواند گناه کند و عفت ورزد. انسان پاکدامن نزدیک است که فرشته ای از فرشتگان خدا شود. » [گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل]

عباس

سلام علیکم شهادت دخت نبی اکرم تسلیت خیلی التماس دعا این حسین کیست که عالم همه دیوانه اوست یاعلی

حیدری

سلام زیارتت قبول چه نوشته عالی ای ، انشاالله مکررا قسمتت بشه کربلایی باشی التماس دعا

سنگر

بانو...نمي يابمت اما کنار تو گريه مرسوم است مگر مي توان پهلوي تو بود و شکسته نبود کاش مي دانستم وقتي ستارگان تو را تشييع کردند علي،اشکهايش را به کدامين گوشه بقيع بخشيد... فاطمیه تسلیت باد

سنگر

بانو...نمي يابمت اما کنار تو گريه مرسوم است مگر مي توان پهلوي تو بود و شکسته نبود کاش مي دانستم وقتي ستارگان تو را تشييع کردند علي،اشکهايش را به کدامين گوشه بقيع بخشيد... فاطمیه تسلیت باد

پشت هیچستان

فقط گریه... فقط اشک زیارتتون قبول. دعا کنید ما هم قابل شویم.

خواهنده

صدای دلم گرفته[دلشکسته]

ماسح

سلام ! به همین سادگی دعوتید! http://hagheghat.persianblog.ir/

آوینی

سلام با کلی تاخیر زیارت قبول خوشا به حالتون