العجل

اللَّهُمَّ عَرِّفْنِی نَفْسَکَ

ای دنیای فانی، در چشم دوست دارانت انقدر بزرگ شده ای که هر چه بیمشان دهیم باز به تاج بالای سر تو چشم دوخته اند! و گاه انگار فریادمان را فقط او می شنود...

وقتی سراسر دنیا برایم تنگ می شود و کلیدی جز نیاز به ظهور تو قلبم را فتح نمی کند،  لب به دریای بی کران معرفت تو می زنم آهسته زمزمه می کنم " اللَّهُمَّ عَرِّفْنِی نَفْسَکَ فَإِنَّکَ إِنْ لَمْ تُعَرِّفْنِی نَفْسَکَ لَمْ أَعْرِفْ رَسُولَکَ ..." و چه رزقیست میان دریای مواج این دعا؟! انگار تمام هیبت استکبارهای درون و برونم را می شکند. وقتی کلماتش را می شنوم، گویی در خود می شکنم و انگار فریاد می زنم " این انا فی العالم؟ بینما انا اشتعل فی النار من الفراق!" و مجرای نفسم از بغض می گیرد و دوباره هزینه ی "لیت شعری این استقرت بک النوا" ی من، اشکهای من است...

این چه دعاییست که سکون قلبم را بهم می زند و مثلِ رودی خروشان بر سنگها می خروشد؟ با زبان دعا می گویم" اللَّهُمَّ إِنِّی أَسْأَلُکَ أَنْ تُرِیَنِی وَلِیَّ أَمْرِکَ ظَاهِراً نَافِذَ الْأَمْرِ مَعَ عِلْمِی بِأَنَّ لَکَ السُّلْطَانَ وَ الْقُدْرَةَ ...حَتَّى نَنْظُرَ إِلَى وَلِیِّ أَمْرِکَ " اینجاست که می لرزم از هیبتِ خواسته ام! منی که یوسفم را به چاهِ غیبت افکنده ام، از معشوقِ یوسف چه می خواهم؟ التماس می کنم که آفتابِ جمالِ عشق را بنمایاند؟ که باز در زندانِ جهالتمان زندانی اش کنیم؟ و یا بندِ اسارت بر سر و دستش ببندیم؟ و یا زهرهای جفا بر وی بنوشانیم؟ چه می گویم درحالیکه از شرمِ گناهانم، در نظرش ذوب خواهم شد!

سرم از تضادهایمان گیج می رود! در تاریکیِ جهالت و گناه زندانی هستیم و عدالتِ آفتاب می خواهیم! دم از عدالت می زنند و در خانه ای گرم، صفهای سردِ توزیعِ عدالت را فراموش می کنند!

برای ظلمت این دنیا گریستم؛ برای لبهای تشنه ی کودکان، برای استخوانهایی که با نهایت بی رحمی می شکند، برای دردهایی که اگر بدانیم طاقت نمی آوریمشان و برای زخمهایی که مرحمی جز تو ندارد. چقدر دیدنِ اینها سخت است، نه مولایم؟ از کوه و خانه و خرابه ها صبور می گذری و می بینی چگونگی حال همه را. به نقطه ای می رسم که نمی دانم من منتظرم یا تو منتظری مضطر؟!

وقتی برای تو دعا می کنم سراسر وجودم تو می شوی و من همان حباب روی اقیانوسِ محبتت، سرگردان و حیران از این مردمان، از این تاریخ، می چرخم و می چرخم. صبوری کن ای حباب حتی میانِ سنگلاخِ حوادث، صبوری کن...

آری من بهانه ام! زندگی بهانه است، این جنگهای بی سر و تن، هسته ای ها و جنگهایی فراتر از افقِ مادی همه بهانه است، بهانه ای برای آمدن توست ولی نمی دانم چرا سِرش را دیر می فهمیم!!؟

 حتی اگر راز را بفهمیم به خاطر خودخواهی مان نه می خواهیم اعتراف کنیم و نه دست به جبران می زنیم!!! این می شود که در برزخِ عُلقه ها می میریم، شاید همین دولت مردانِ کشورم که نخِ تسبیحِ ثروت را در رابطه با شیطانِ بزرگ می بیند.

از شکایت خود خسته می شوم وقتی همه در ردیفِ متهمان درجه اول هستیم، پس چگونه بگویم"  اللَّهُمَّ إِنَّا نَشْکُو إِلَیْکَ فَقْدَ نَبِیِّنَا وَ غَیْبَةَ إِمَامِنَا شِدَّةَ الزَّمَانِ عَلَیْنَا وَ وُقُوعَ الْفِتَنِ بِنَا..."؟

این مطلب در: نشریه اینترنتی افسران 14