به کتاب کوچکی از شهید همت دارم نگاه می کنم و اولین کلمات این متن رو می نگارم! دل بزرگی میخواهد که اسمش را بدانی و رسمش را نه!

نمیدانم چه بگویم. آخرِ پاییز امسال، محرم و صفرش کمی بزرگم کرد. بعضی شنیده ها انسان را با نوشیدن جرعه های معنوی رشد می دهد تا روزی از کالبدش به پرواز درآید. این همه از نگاهِ بی دریغ پروردگار است...

هنوز نتوانسته ام نعمت وجود را هضم کنم، که دلیل رفتن بزرگان را بر سطورِ جانم می نشانند. ایثار...

 اما برویم سر اصل مطلب، آذر ماه امسال سه دیدار قسمتم شد، منزل مادر شهید باقری روز دانشجو شانزدهم آذر، شهید پیچک در سالروز شهادتش بیستم آذر و منزل جانباز نعنا کار در کوتاهترین روز سال، سی ام آذر، البته هفتم آذر ماه هم با صحبتهایی درباره شهید طهرانی مقدم شمعی در جانم روشن شد...

جانباز عزیز، آقای نعنا کار

متن ماجرا قسمت آنهایی که بودند، اما حاشیه اش را دوست دارم. گام هایی که نگران است که آیا می رسد؟ هنوز تا منزل عزیزان راه است و من با تامل راه می روم، اما گذشته از آن آیا روزی به سر منزل مقصود می رسم؟ به خانه هایشان رفتم و شنیده ها را شنیدم، و از خودم میپرسم برای آنکه دوشادوش آنها در بعدِ زمانیِ امروز باشم چه باید بکنم؟ کدام راه به اینچنین سعادتی منتهی خواهد شد؟

شهید به افق می نگرد، نگاه کن! همت را می گویم.

شهید غلامحسین افشردی خیلی به زمان اهمیت می داد، حواست هست؟

شهید پیچک می گوید: “جنازه مرا بر روی مین ها بیندازید، تا منافقین فکر نکنند، ما در راه خدا از جنازه‌مان دریغ داریم، به دامادی دو ماهه من ننگرید، دامادی بزرگی در پیش داریم." و مرا یاد حرفهای عاشورایی می اندازد.

 جانباز عزیز، آقای نعناکار در مراسم برائت از مشرکین حج

و همسر جانباز نعناکار یکی از آرمانهایش این بود، با کسی ازدواج کند که در راه خدا مجروح است. و آنقدر حرف امامش برایش مهم بود که جان بر کف بود و من این را آن موقع فهمیدم که گفت: "اگر رهبر بگوید سرت رو بگذار زمین تا بمیری نمی گویم چرا و انجام میدهم!" حرفهایش کمی برایم دیر باور بود، خانم نعناکار خودش هم گفت " از همه بیشتر متعجب بودی" ، راست می گفت، انقدر در ذهنم ارزشها را می سنجیدم که نزدیک بود مغزم منفجر شود. و او مدام تکرار می کرد " شما بهتر از ما می توانید" 

در ادامه مطلب


ادامه مطلب ...