مردد بودم که بروم یا نه!

چون اولین بارم بود

اما یک احساس عجیب درونم نجوا میکرد: برو.........

قرار بود چند نفر باشیم اما نشد،

من تنها با اشتاقی فراوان راه افتادم

کمی طول کشید تا آدرس دقیق رو پیدا کنم

اما وقتی کفش ها رو دم رد منزل دیدم احساس کردم خیلی وقته همه رو میشناسم

منزل یک ستاره آسمانی! ستاره ای درخشان که در آسمان بود و اما من تا به حال سر به آسمان نگرفته بودم تا ببینم

جایی که بوی صفا و صمیمیت داشت!

درسته جا کم بود اما حلقه افراد دور تا دور مجلس خیلی زیبا بود خیلی صمیمی!

چهره ها در عین ناآشنایی آشنا بودن من همه رو میشناختم.

(خدایا ازت ممنونم بینهایت)

وقتی بانو وهاب زاده لب به سخن گشودن سکوت بود

و درون من از شوق چون فریاد

گاه آسمان را در صدای نفسهایمان حس میکردم

بانوی جانباز خانم وهاب زاده

جانباز شیمیایی

یک انقلابی که رزمنده بود یک بانو...

هفت بار مجروحیت......

محبوس در زندانهای ساواک.....

تا مرز شهادت رفتن و زنده شدن......

زخمهای بیشمار در جسم بود و بیشتر از آن در نظاره هایش !

در پهلوهای زخم خورده ای که دیده بود در نفس های خشکیده ای که شنیده بود!

او طعمِ چشیدن را در برگه های دلهره اعلامیه پخش کرده بود!

و در آن دورانی که همه جهالت میپندارند(نوجوانی) تمام تن دشمن را با لبیک عشق میلرزانیده و آیا کسی میداند که او نوجوانی بود در زندان؟!.......

هرچی ایشون از رشادت هاشون میگفتن من بیشتر آب میشدم و از خودم خجالت میکشیدم

من نمیخوام چیزی بگم چون چیزی برای گفتن ندارم

هیچ چیز

هیچ

من کجا هستم؟!

...............................................................................................................................

اگر دوست داشتین ادامه مطلب را بخوانید

 


ادامه مطلب ...