قصه نوشتن چقدر سخت است! وقتی نمی دانی از چه بنویسی؟!

از بند یا از آزادی؟ از عشق یا از نفرت؟ از بزرگی یا از ذلت؟ از هوا یا از خاک؟ از اسارت یا آزادگی؟ از مرگ یا شهادت؟

می خواهم قصه زرق و برق را بگویم قصه تلخ یک کودک و شیرینیِ تلخِ پیری؟

پیر و کودک

یکی بود منم بودم، زیر گنبد کبود غیر از آدم هیچکی نبود! توی یک تونل تاریک، قطاری روی ریل مترو حرکت می کرد همه به مقاصدشون فکر می کردن، یکی شاد بود یکی ناراحت، یکی می خندید یکی به گوشه صندلی تکیه داده بود و به مشکلاتش فکر می کرد.

-          میدونی من بهش گفتم ولی قبول نکرد

-          خانومهای عزیز دستمالهای نانو دارم حراجش کردم دونه ای هزار

-          آره میدونی چقدر خندیدیم؟ آخه زینب فکر کرده بود امروز امتحانه...

-          عزیزم همین جا وایستا، دو تا ایستگاه دیگه پیاده میشیم باشه قربونت بشم؟ مامانی رو اذیت نکن دیگه

چقدر صدا و همه و همه دارند به ایستگاه بعدی میرسن ولی انگشت شمارند که مقصدهاشون یکی باشد با این حال هممون عاقبت یک جا میریم.

یک گوشه ایستاده بود و به همه و همه فکر می کرد چادر روی سرش بود و گاهی به کوچولو های دور و برش لبخند می زد دلش آرام بود اما بعضی چیزها دریای دلش رو متلاطم کرد. نگاه کرد رو پیرزنی دید.

زرقِ پیرسال دماغش رو تازه عمل کرده بود، کنارش ایستاده و یک لایه از کمالاتِ مصنوعی روی صورتش کشیده بود. اون پیرزن (زرق) از اول اینطور نبود! ولی با این حال هر چی فحش بود نثار این روزگار می کرد. آخه چه فایده؟ زرق باشی و زبانت تند.

خدیجه (همون دختر خانم چادری) با تبسمی همیشگی، زاویه نگاهش به سمت صدای کودکی چرخید، کودکی نحیف و لاغر دستش رو دراز کرده بود و با التماس می گفت کمکم کنید.

صورتش سیاه بود با موهایی کثیف، کمتر از 5 سال به نظر می رسید؛ رنگش زرد بود. لبخند همه گم شد دل آدم می سوخت! اما یکهو زرق فریاد زد: برو از همون بابای فلان فلان شدت پول بگیر که تو رو راه انداخته این ور و اون ور گدایی کنی، برو ...

دلش لرزید رفت! بدون اینکه صد تومن هم بهش کمک کنن هیچ کس، همه تماشاچی قدرتِ زرق و مظلومیت کودک بودن...

خدیجه ناراحت شد برای چند لحظه دستش که دنبال پول می گشت، توی کیفش جا ماند به خاطر رفتار اون خانوم خشکش زد. اما هیچی نگفت نه به کودک نه با پیر زن.

با خودش می گفت زرق حق نداشت به کودکِ فقیر اینطوری بگه! این کودک چه گناهی کرده بود؟!

زرق می خندید و تکرار می کرد: مگه بد می گم؟ بابای تن لشش تو خونه نشسته و بچه بد بخت رو فرستاده تا پول موادشو در بیاره!

خدیجه آهی کشید و هیچی نگفت و نگاهش کرد. تعلل کرد و تا به خودش اومد دید پسر بچه رفته.

زرق آنروزها توی صف مسجد می ایستاد تا استکان لنگه به لنگه بخرد. زرق جوونیاش و صفهای طولانی نفت رو یادش رفته بود! زرق اولاد صالح نداشت! پسرش رفته بود خارج و دخترش هم تصادف کرده بود و مرگ. برق جوونیهاش به خاطر تجملات و دور شدن از خیلی از خوبی ها به زرق تبدیل شده بود.

خدیجه وقتی رسید به ایستگاه آخر پیاده شد ولی هنوز توی افکارش زرق بود، زرقی که از رنگ و لعاب صورتش پیدا بود "تازه به دوران رسیده" و شایدم نرسیده!

جلوی ایستگاه آخر زرد آلو می فروختن میوه نوبرانه، خدیجه گفت اگه بخرم مادرم خوشحال میشه، که یاد اون پسرک افتاد و دست خالی رفت...

 (ا.ع)

در: نشریه افسران

 .........................................................................................................................................

  • زیر چکمه های بازی سیاست، مصوبه های دولت قبلی له می شود به دنبالش مردم :(