چه اگر عرش بر زمین جاری شود حال ما چیست؟ که هر بار به خاطر خستگی جسم، اسیرِ بندهای خالی خاک می شویم!

تو را که دوست دارم. با خواندنت اشک می ریزم،  نه به شیدایی ام، و نه به خوبیت! به حیرانیم در این جاده های پر از حسرت! به رسواییم در قلب و به آشفتگی ام در راههای فراموشی!

گاه در خلوتِ بی تویی به سر می برد ذهن! نه آنکه بی تو باشد، لعابِ قصیرِ قصرهای آمال اسیرش کرده است.

 هیهات که زمینی ام و این مرکبِ عمر مرا به خاک وابسته کرده است و چونان در خاک غلطیده ام که نمی دانم مرکب است که منم و یا منم که سوار بر مرکبِ جسمم؟!

حیف بال ندارم!

تو خدایی! پس اگر بال نداده ای چون شوق پرواز در هیبتم ندیده ای، اینطور نیست؟ هر که شوق پروازش بود بال مرکبش را می برد.

هر که دستش فدای عشق تو شد، طیار شد... جعفر مگر طیار نشد؟

این ابرهای سرخ، این بادهای شبیهِ سرد، گاه بر شهرِ دلم می بارند و می وزند و اندیشه ام را از پیروزیِ خود بر خویشتن مایوس می کنند؛ اما کیف اقطع رجائی منک؟

حالیا که تنها راهِ نجاتم تویی چه در صحرای بی آبی مانده باشم و چه در دشتی حنون!

این روزها هم شب می شوند، ولی آرامشم را جز سیاهیِ خلیده بر مظلومان بر هم نمی زند!

چه کار بر اجسادمان دارند؟ هر کار می کنند تا نور خدا را خاموش کنند و نمی توانند و تو گفتی: 

یُرِیدُونَ لِیُطْفِؤُوا نُورَ اللَّهِ بِأَفْوَاهِهِمْ وَاللَّهُ مُتِمُّ نُورِهِ وَلَوْ کَرِهَ الْکَافِرُونَ

طلوع خورشید در ارتفاعات سبلان/عکاس: خودم

عکس طلوع خورشید ارتفاعات سبلان/ عکاس خودم/ تیرماه 91

جسم را از خاک بیرون می کشند تا خنجرِ بغض بر قلبهایمان فرو کنند! چقدر نادان! چقدر سفاهت! چقدر سخیف است اویی که ترانه اش را با بغضِ به امام معصوم می خواند و معروف می شود و کینه اش را به خدا نسبت می دهد و کتاب می نویسد!

مغزهایشان مسخِ بی هویتی شده، اجسامشان روح را به بی نهایتِ اسفل می برد، سردرگمِ پوچی و هیچی هستند و نمی فهمند، شبیهِ آدم های کوکی پیرو و مطیعِ دستوراتِ طاغوت می شوند و تا می خواهند از مستی به هوش آیند برایشان برنامه ای دیگر می ریزند!

این بساط دنیاست زنجیر بر گردن و دستهای ما می اندازد و می برد...

و خدا تویی که هر لحظه دستمان را چون کودکی بازیگوش می کشی...

و اگر خوابم برد و بیدارم کردی، و بیدارم می کنی...

یک روز صبح می شود، خورشید طلوع می کند، نه غمامی هست و نه غمی خواهد ماند...

یک روز صبح همه ی عالم بیدار می شوند تا جشنِ ظهورِ موعود را به تماشا بنشینند.

یک روز صبح می شود و مسلکِ عشق جاری می شود.

یک روز صبح مقدمه ی تاریخ تمام می شود و متنِ درسِ زندگی شروع می گردد.

آنروز همه می فهمند، حتی همین بشریتی که دنیایش او را به یغما برده است.

ما منتظر صبحیم...

نوشته شده توسط خودم (ا.ع) شب شهادت امام هادی علیه السلام

...................................................................................................................................................

  • امام هادی علیه السلام :
    دنیا همانند بازاری است که عدّه ای در آن ـ برای آخرت ـ سود می برند و عدّه ای دیگر ضرر و خسارت متحمّل می شوند.
  • شهادت امام هادی علیه السلام را خدمت همه دوستان تسلیت می گویم.
  • وهابی ها کوچکند که تهدید می کنند و بی عقلند که غیرتِ ما را ندیده اند!
  • لیلة الرغائب...