نگاه ها هراسان به ابراهیم و آتش بود. در این میان گنجشکی به آتش نزدیک می شد و بر می گشت

از او پرسیدند: ای پرنده چه کار می کنی؟

پاسخ داد: در این نزدیکی چشمه آبی است و من مرتب نوک خود را پر از آب می کنم و آن را روی آتش می ریزم.

گفتند: ولی حجم آتش در مقایسه با آبی که تو می توانی بیاوری بسیار زیاد است و این آب فایده ای ندارد.

گفت: من شاید نتوانم آتش را خاموش کنم اما این آب را می آورم تا آن هنگام که خداوند از من پرسید وقتی که بنده ام را بدون گناه در آتش انداختند تو چه کردی؟ پاسخ دهم: هر آن چه را که از توانم بر می آمد... .

ابراهیم زمان چون یوسف در چاه غیبت گرفتار است و دوستانش با گناهان و بی توجّهی ها جانش را بر منجنیق آتش میگذارند، او را بر صلیب میکشند و دوستدارانش سرگشته طور سینایند.

اما بزودی یوسف از چاه برون خواهد آمد.....

...... و مرا خواهند پرسید : و تو چه کردی ؟

 

  گـفتم این شعـر روان بر سـر جوی

                        کــه تراود نَفَسـم  از همه کــوی

                                من چو عاشق نشوم جذبه ندارد نِگَهَت

                                                        گـر ، از ایـن روزنه بیــنم ز تــو روی

(سروده آزاد اندیش 17/3/90)

 

........................................................................................................

  • جمعه آمد نیامدی مولا.....
  • میلاد امام جواد (ع) بر محبینش مبارک