نا خود آگاه همون شبی که از راه رسیدم دست به قلم بردم بنویسم ولی نمیشد ، فرداش ذهنم به هیچی نمیرفت جز نوشتن اما صبر بایدش! صبر ، چهارشنبه خوبی داشتم  ماجرا از این قراره که برای اولین سال تصمیم داشتم با پرستوها به سرزمین نور راهی بشم (راهیان نور) اما نشد ، اما با دیداری که دوستان فراهم کرده بودن دلمان از دور راهی شد چهارشنبه رو میگم، رفتیم دیدار با مظلومترین  شهدای زنده (آسایشگاه جانبازان اعصاب و روان) با این دیدار خیلی از ارزشها درونمان زنده شد هم غم داشت و هم شادی (البته برای من متاسفانه بیشتر خنده چون واقعا نمایش خنده داری اجرا کردن )

شعر بی وزنی سرودم بخوانید:

 نگاه خشک تو را نفهمیدم

که پشت جسم تکیده ات پنهان بود

که گفتی آن همه خاکریز ها کندی !

دوباره هم برگردی می جنگی !

به سوگ نگاه تو نشست دل هامان

به سوگ غربت تسبیحش

"یکی دگر نداری به من بدهی؟

به رنگ آسمان

یا به رنگ غیر از سبز؟ "

همیشه کیفِ دلم لیاقت داشت

 و گاه در ته او تسبیح است

تو گفتی اگر رسیده ام به اینجا من

دلیل آن دوری از تجمل بود

بدا به حال کیفِ تجمل من

بدا به حال کیفِ تجملِ من

برای من تو بگفتی از آن همه شورت !

از آن دعای شبانه ز اشکِ معذورت

"تمام شد جنگ برای من یک نشانه نبود؟

به سر رسید قصه ی من عاشقانه نبود؟ "

نشانه شد به حلقه ی بازوی نامدارت

دعای تو مستجاب شد دعای من لرزید

به سوزش اشک آخر حرفش

تمام عالم دلهایمان ترسید !

دگر مگو که میخواستی ادامه دهی

زرنگ کلاس و مدرسه بودی

ولی در کلاس موج ها ماندی

ز درس خشک کلاسم

ز شوق پر کشیدن هم .

که رنج نهانت شکست شادی را

چو ابر بهار ز بغض باران ریخت

کمی گذشت و آن یکی می گفت:

من از تو چند چیز خواهانم:

که راه شقایق ادامه دهید

به راه مد نه هرگز نروید!

باز پیچید در گوش من تاول قلبت

صدای التهاب جریان ها

نوشتن از ننوشته ها سخت است

نوشتن از فراموشی ذهنم

که او پرسید : یادت هست؟

گفت : نه هیچ یادم نیست!

جز آنکه بر لب خشکش ذکر جاری بود

همان تسبیح ذکر نَفَس می خواند

همان تسبیح سبز رنگش..

..

..

..

*سروده شده در پنجشنبه آخر سال 90 ساعت 5:15 بعد از ظهر*

این شعر مربوط به صحبت های چند جانباز عزیز هست نه فقط یک نفر

صحبت های یکی از این عزیزان رو بخوانید:

چهار دهمین سال تولدم بود

من از بچگی علاقه خاصی به خانوم فاطمه زهرا (س) داشتم هیچ وقت نتونستم مقتلش رو گوش کنم

صحبت می کردم جنگ اومد و رفت تموم شد برای نوه هامون چی بگیم؟

یه علامتی چیزی به ما بدین مثل علامت داغ !

شب عملیات ولفجر 8 بود

من روز 22 بهمن خیلی گریه کردم گفتم یک ماه گذشت برگردم چی بگم؟

شب خواب دیدم دو تا خانوم زیر بغلام رو گرفتن یکی مادرم بود یکی هم خانوم حضرت زهرا(س) مادرم

 میگفت شما برید ایشون میگفتن نه

صبحش بلند شدم گفتم بگم نگم؟!(شک داشتم من که سید نیستم بعدا

فهمیدم یک از مادرامون از نسلای گذشته سید بوده)

تو همین احوال بودیم که گفتن شب کمین داریم

تو جایی که رفتیم کمین بگیریم 8 نفر بودیم

یه خمپاره اومد وسط 8 نفر همه شهید شدن الا من

خمپاره بین بازو و ساق دستم گیر کرد دکترا ازم فرار میکردن!

 من همیشه این رجز رو میخونم:

"مفتخرم به نوکری اهل بیت نبوی (ع) و مقرم به ولایت علی(ع) در مرداد زاده شدم و در تولد رقم مقدس 14 سالگی کادوی تولد گرفتم  من فخر النساء العالمین بازو بند لایزالی را که به هیچ ننگ و تهمتی پاک نشود"

ادامه دارد...

 

 

        ...............................................................................................................

  • درسهایی که شنیدم و گوش موبایلم ضبط کرد زیاد بود باز هم براتون میگم
  • از این نمیشه بگذرم یکیشون گفت: "ان شاءالله امانت دار خوبی باشین(امانت انقلاب اسلامی)"
  • ما که نبودیم ،نرفتیم ،ندیدیم ولی این دیدارها خیلی ما بچه های نسل سوم به بعد رو آگاه میکنه پس به خودم واجب میدونم که از تمام کسانی که زحمت کشیدن تشکر کنم خدا خیرتون بده
  • *شرمنده از این حرف: شعرم ارزشی نداره ولی وقت استفاده منبع رو ذکر کنید*