وقتی صدای قشنگ مادرم تو گوشم پیچید : بیا این لیوان آب پرتغال رو ببر بده به خواهرت

یک کمی شرمنده شدم

شرمندگی بیشتر برای وقتی بود که لیوان رو از دست خواهرم گرفتم و فقط گفتم ممنون و یک اپسیلون هم از پشت میز حرکت نکردم.

حقیقتش مثلا داشتم به کارای درسیم می رسیدم !

کاری که به پایان نرسید!

یاد مجلسی ها افتادم که همه و همه دست به دست هم میدن تا بنده خدا رای بیاره بعدشم که هیچ باید (البته بعضیاشون) روی تخت روان بذارینشون و از برگ گلم کمتر بهشون نگیم!

من میدونم که میگم

چند سال پیش عید مشهد بودیم و میخواستیم بریم منزل یکی از بستگان دور عید دیدنی در مسیر راه به پیشنهاد یک نفر(که سالهاست از این بنده خداها خبری نداریم) رفتیم منزل این بنده خدا!

!!!البته جای تعجب داره که من چطوری از همه چیز دل کندم و رفتم با بقیه ولی نکته دارد!!!

وقتی به خونه محقر و نمور این خانم عزیز رسیدم هیچ احساس دلتنگی نداشتم به خاطر صفا و صمیمیتی که داشت همه (12 نفر یا بیشتر) خیلی راحت میگفتیم و میخندیدم

طفلکی استکان نعلبکی یه دونه یه دونه از گوشه گوشه خونشون در میاورد (فکر میکنم آخرش هم کم اومد)

شروع کرده بود به صحبت کردن و ابراز شادمانی بسیار زیاد!

من خوب متوجه نمیشدم لهجه غلیظی داشت !

صدای قشنگی داشت و لبخند حاکی از رضایت

اما یه جا دیدم همه به من نگاه میکنن و میخندن!

بعد پرسیدم جریان چیه؟

گفتن: این خانم فکر کرده شما خانم فلانی هستید که بهش رای داده و الانم نماینده مجلس هست.

(طفلک اصلا کسی رو که بهش رای داده بود ندیده بود! صرف تبلیغات کلٌ اجمعین فامیلامون بهش رای داده بود چون من اصلا شباهتی به اون نداشتم و فقط به خاطر ظواهر این رو میگفت)

اما قسمت غم انگیزش اینجا بود که میگفت:

(البته ترجمش این میشه) : خانم نماینده مجلس منم به شما رای دادم پس یه فکری به حال دیوار خونمون کنید خیلی وقته نصفش ریخته و نمیتونم کاری بکنم ایشالا شما که رفتین مجلس کار ما ها رو راه بندازین!

 

درسته خیلی بزرگ نبودم اما، اما تمام حرفاش رو درک میکردم و میفهمیدم و داشتم وضع زندگیشون رو با چشمام میدیدم

همه میخندیدن ولی شاید درونشون چیز دیگه ای بود!

اونروز گذشت،

بدتر اینجا بود که وقتی این همه تبلیغات با هزار امید و آرزو برای این فامیل نزدیکِ نزدیک انجام داده بودن از شب و روزشون گذشته بودن از پشت خنجر خوردن

چرا؟

چون حیف و میل کردن بیت المال رو با چشماشون میدیدن(البته من بیشتر شنیدم) و اینکه تمام آرزوهای یه جوون(که میشناسم وگرنه صدتا از این قبیل بودن)،که انقدر زحمت کشید با پشت کردن این خانوم و برادرش(که شهردار شد) بر باد رفت و بیکار موند و حسرت یک کار به دلش موند !

 عجیب اینکه اینها فامیل نزدیک هستن!

ولی هیچ جای تعجب نداره برای من

چون اون خواهر وبرادر تماما از طرفداران جریان فتنه بودن

و هستن

و ولایت مداری بر ضمه اونها نیست

و طرد شدن

و از نظر من لایعقل

.......................................................................................................................

پ ن:

سعیمان بر این باشد تنها کسانی را که یقینا ولایت پذیرن  واصلح انتخاب کنیم

به کوری چشم دشمن رای می دهیم

امیدوارم یک نماینده مجلس وظیفه شناس این پست را بخواند