بدون شرح

خدایا شکرت! وقتی به آسمانِ آبی نیمه اسفند می نگرم فصلِ تازه ای در برگهای زندگی ام رقم می خورد، انگار بوی تو را میانِ سبزه های تازه احساس می کنم. انگار شادمانیم با فرشتگانِ تازه از راه رسیده قسمت می شود.

دستِ باد سر جوانه های سبز را نوازش می کند و نبضی بر پیستونِ حرکاتِ زمین جرقه می زند و حیات جریان می یابد.

این بادهای بهارانه به هر موجودی رمقِ ایستادن می دهد، حتی اگر سیاستِ خارج از باغِ وجودشان ضعیف باشد.

 زیباتر از بوی خاک خیس خورده زیرِ قطرات باران، شمیمِ دوستی ها و دیدارها و بوی دوری از رنگ پرستی و نوع پرستیها است! وقتی کودکی چشمش به عیدی هاست انگار تپش قلبش تند می شود و به ستایش عید می گرید، و من به لطافتِ مهربانیِ آفریدگارم می گریم.

زیباتر از طراوتِ بهار، صدای جیرینگ جیرینگِ سکه های جیبِ باباست. انگار برخی، وقتی خانه هایشان را تکان می دهند و وقتی دیوارهای وجودشان را غبار می گیرد، به یاد جیبهای خالیِ مردمان می افتند!

بوی زنده کردنِ خاطرات می پیچد، به دیدارِ فراموش شدگان می رود و از تکاسل خویش شرم می کند. و خدایا تو نقشِ بخشش را بر صفحه اذهانِ مخلوقت رقم میزنی...

همه در تکاپوی حیاتند. حتی دردها همراه لبخندِ کودکان می خندد.

خدا میانِ ترنم باران است میانِ انوارِ خورشید و میانِ ستایشِ شکوفه های گیلاس، میانِ شبنمِ گلبرگهای گل و خداست لابه لای نفحاتِ روزگار، و زیباتر از آن در دستهای بخشنده . 

ای کاش مرزهای شرقی و غربی و شمالی و جنوبیِ ابعادِ آدمی وسعت دنیا بود. ای کاش دور انسانیت تک خانه ای بود و با آسمان مسقف می شد و نه کینه بود و نه درد و نه فقر! آنگاه سیاه و سیاه بر سر قدرت نمی جنگیدند. کسی فخر نمی فروخت و غرور کسی له نمی شد.

برقِ چشمهای منتظران را دوست دارم آنقدر که در انتظار، عشق و حرکت است. و از شمشیرهای آخته بر گلوی بیداری بیذارم، زیرا که از جهل می هراسم.

زیبایی مغزِ حیاتِ بشر به شکوفایی چشمه های امید در مغزهاست، و امید یعنی انتظارِ هستی بخش! و انتظار یعنی عمل، یعنی به بار نشستنِ تکاپوی من و تو، همچون بهاری واقعی...

 (ا.ع) نیمه اسفند 92

این مطلب در: نشریه اینترنتی افسران