گفتم دلم گرفته چیکار کنم چیکار نکنم؟ یاد حرفای عزیزی افتادم ، خیلی به موقع دعوت شدم و رفتم(قبلا گفتم که) میخواستم یه کاری برای انقلابم کرده باشم. خداییش میگم که تا حالا هیچ کاری نکردم هیچ کاری!

تمام جریانات از زبون همون مادربزرگ :

خب کار انقلابی من از اینجا شروع میشه که من سال 52 سفره ابولفضل داشتم اون موقع دوتا دختر داشتم، بعد از اون سفره دخترکم که خیلی جذاب بود بیمار شد تمام دکترای تهرون بردمش آخریه گفت : باید ببرینش اسرائیل ((حالا همه از همه جا میان ایران))

 به شوهرم گفتم نمیام دیگه آزمایشگاه هم نمیام ، من معتقدم خدا شفا میده!

تبش از 40 پایین نمیومد یه ماه طول کشید متوسل شدم یه امام زمان(عج) ، بچه شفا گرفت((با کلی ماجرا))

 از فرداش شروع کرد به خوردن 15 روز بعدم به زور شوهرم رفتیم دکتر رحیم آزادگان گفت: معجزه بوده!

با این معجزه رفتم به سمت کلاسای مذهبی بیشتر از بعد سیاسیش خوشم اومد با آقای مهدیار آشنا شدم که با آقای بهشتی بودن.

با کانون زهرا کار میکردم ،خانم دکتر لباف یه آزمون از کل بچه ها گرفتن که فقط 11 تا قبول شدن یکیش من بودم قبول شدم، یکی از فامیلامون آجودان شاه بود برا همین فکر میکردن من نفوذی باشم ....ولی بالاخره موافقت کردن

اومدم در کلاس مبارزه با بهائیت دیدم واااااای دارن چی میکنن؟!!!! دست به هر جا میزدی بهایی بود روانشناس ولیعهد (مهدی راسخ ) بهایی بود همه چیز رفته بود، اصلا فقط یک کشور تحت پوشش بهایی و یهودی زندگی میکردن

مردم داری فاصله طبقاتی بسیار زیادی بودن یک سری در اوج یک سری هم در فقر کامل ( من متاسفم از اینکه مردم حالا تا یه کم اجناس مقداری میره بالا خودشونو بیچاره میکنن!)

کجا بود مردم مرفه باشن؟! برای تحقیق میرفتم می دیدم از سقف خونه داره آب میریزه پدرشونم سرطان داره با شش تا بچه.

از چهارراه قصر به بالا اکثرا مرفه بودن.

وقتی میرفتم مدرسه 7،8 سالگی میدیدم خارجی ها تو چه جاهایی هستن ما صاحب نبودیم برده بودیم اونا هم ارباب ، انقدر امکانات داشتن !

تمام باغهای اطرافمون برای آمریکایی ها بود کوچیک بودم تو خونه هاشون که پر از گل بود سرک میکشیدم از صبح که میرفتم تا وقت برگشت در خونشون باز بود بچشونم رو بالاکن انقد که امنیت داشتن!!!!! از بی پروایی در حد اعلا بودن سوئیس بود برا خودش، دیگه بعد از 10 ،15 سال چیزی از اسلام نمیدیدم.

یه جا بودم خانم عمرانی داشت در مورد حجاب صحبت میکرد

خانم عمرانی:

"الان به هر کی بگی تو بی حجابی میگفن میرم ادعای شرف میکنم ، اصلا فکر نکنید از این و اون یا اون شروع شده ، ملکه مملکت در فسق و فجور غوطه ور هست دیگه از بقیه چه انتظاری داریم؟

 به همونم بگیم ، میگه میرم ادعای شرف میکنم ، شرف تو کجا بود!!!!"

بلافاصله جلسه بهم ریخت یادمه تو خیابون ولیعصر(عج) بود . من کفشام رو نپوشیدم تا مچ پام توی برف بود انقد شلوغ شد داشتن میگرفتن ، یعنی حتی جرات نداشتیم حرفی بزنیم که حق بود !

امکانات برای خارجی ها عالی ولی برای مردم صفر ، بیغوله ها توی پایین شهر بود . توی روستاها هم فقر بیداد میکرد!

رفتم غار علیصدر فکر میکنم سال 55 بود

دیدم مردم روی موکت پاره نشستن ولی عکس ولیعهد یه طرف عکس شاه هم یه طرف ، عکس زا پاره کردم گفتم اگه این رهبرتونه!!! این چه وضعیه؟ این وضع شماست این مواد غذاییتون اینم زندگیتون!!!! پس این عکس رو برا چی زدین؟

خلاصه نیم ساعت براشون حرف زدم

از اون ور هم رفتیم دریاچه ارومیه ،دریاچه نیلوفر آبی پرت ترین جا! دیدم 5،6 تا بچه کولی نه از کولیا بدتر بودن روستایی بودن دستاشون پینه بسته بود تو تابستون لباسای کثیف چرک با خودشون میخوندن ( شهبانو فرح گلدسته    میون گلها نشسته           شهبانو فرح جون ما        خدا نگهدار اون)

گفتم بچه ها این گلدسته کیه؟ گفتن : ملکه

گفتم ملکه یعنی چی؟

ملکه تویی ! ولی آیا ملکه ای؟!!!!؟

اگه اون ملکه هست شما چرا باید این وضع رو داشته باشین؟؟!!!

اون اصلا آدم خوبی نیست مسلمون نیست ایرانی نیست هیچی نیست

شما حتی یه صابون ندارین ! با سنگ دارین لباساتون رو میشورین

دیدم سنگایی که تو دستشون بود از دستشون افتاد!

از اینجا به بعد بیشتر فعال شدم................

 

ادامه داستان در قسمت بعدی

.................................................................................................................................

کمی تصرف در صحبت ها کردم کمی هم خلاصه، اگرم اسامی اشتباه قید شده بگین تا درستش کنم ولی در کل از زبان این خانم محترم نوشتم  اینم یه کار انقلابی برای شب بیست و دو بهمن تقدیم به همه انقلابیون عزیز

همگی با هم با مشت گره کرده مرگ بر آمریکا

وعده ما فردا