دوباره محرم دوباره بوی اسپند و چای روضه، دوباره بوی حلوای شوکت خانم در ذهنم پیچید! دوباره صدای خنده های محبت آمیزِ مامان فاطی در گوشم مرور شد خدا بیامرزدشان این خادمانِ محرمِ حسین؛ رفتند.

در تصاویرِ خاطراتم، من با یک دامن پر از چینِ مشکی و صدای مادرم را یادم می آید که می گفت "دخترم داری بزرگ می شوی باید برایت بلوز مشکی آستین بلند بخریم."

من حسینی ام

دوباره خاطره ی دسته  و علم و مداح مسجدمون، مسجد ولیعصر! خاطره بغض کودکانه ام وقت سر بریدن گوسفند جلوی دسته...

همه چیز زنده می شود، حتی حسرت زنجیر نزدن هایم...حتی حسرت غذای نذری تمام شده بعد از یک ساعت در صف ایستادنهایم...و حسرت طبل نداشتنم...

یادش بخیر مسجد ولیعصر دسته اش همه بچه های خوبی بودن واقعا رهرو حسین بودند، هر روز محرم در یکی از خانه های شهدا می رفتند و یاد شهدا را زنده می کردند. توی کوچه بن بست ما هم می آمدند، آخه همسایمون مادر شهید افشاری بود (خدا رحمتش کند)

قسم می خورم اینها زیباترین بخشِ خاطراتِ زندگیم هست! نه تلخ ترین، بلکه شیرین ترین خاطراتم...

با عشق حسین متولد شده ام

از محرم توحید آموخته ام، اشک حسین مرا زنده کرده است، حسین پر و بالم داده است و ای کاش عاشقِ حسینی بمیرم.

آن کس که نمی داند محرم چیست، نمی فهمد چه می گویم! کافیست یکبار به خاطر عشقی که علی اصغر به ولی اش داشت ، ضجه زده باشی...کافیست یکبار حق بگویی و تنهایت بگذارند...کافیست بی دلیل سیلی خورده باشی...کافیست فقط یکبار به خاطر اسلام قلبت را بشکنند و...

همان هندویی که یکبار برای حسین سینه زد فهمیدو دست و سینه اش میان آتش دنیا نسوخت!

حسین (ع) یک عالم است و برای یک عالم.

در نشریه افسران