این ماجرا رو از زبان مادربزرگ که یکی از دوستان استادم بود تعریف میکنم مشتاق بودم این بزرگوار رو ببینم و اتفاقات اخیر باعث این دعوت شد و 3 ساعت به صحبت های شیرین که بعدا براتون تعریف میکنم گوش سپردیم

مادر بزرگ داشت برامون تعریف می کرد: پسرم به نوم گفته بود "عزیزم این مانتویی که پوشیدی یه کم کوتاهه"

(نوم هنوز دوازده سیزده سالشه زیاد بزرگ نیست)

_بابا خوبه دیگه چه ایرادی داره؟

پدرش: عزیزم اگه بخوای با این بیای نمیبریمت بیرون

_ حالا دیگه پوشیدم

خلاصه نوه ام رو نبردن موندش پیش من

نوه: (جلوی آینه به خودش نگاه میکرد دنبال یه چیزی میگشت) مادر جون این انگشتره کجاست؟

(همینطور که همه جا رو زیر رو میکرد و با چشماش روی میز توالت رو نگاه میکرد) خب کجاست؟

(منم دیدم وقت درس دادنِ)

+کدومو میگی؟

_همون که نگینای ریز ریز داشت یه نگین زمرد سبزم وسطش بود!

کدوم؟

_از وقتی بابابزرگ به رحمت خدا رفته دیگه نمیندازینش؟

_ننداختینش، یعنی تو دستتون ندیدم!

_خیلی خوشگله

+خب اونای دیگه رو بردار که رو میز توالته!

_ نه اون یه چیز دیگست، کجاست؟هرچی میگردم پیداش نمیکنم.

+ اون خیلی با ارزشه گذاشتمش یه جای امن توی یک صندوقچه.

_ خب چرا اینا رو گذاشتین رو میز توالت؟

+اینا زیاد مهم نیستن دزدم میاد اول اینا رو میبره عیبی هم نداره چون خودم دم دست گذاشتم ارزش چندانی هم ندارن!

_ میشه بهم بدین؟

+باشه عزیزم، میدونی مادر تو هم که من بزرگش کردم مثل این گوهر گرانبهاست دست هر دزدی بهش نمیرسه برای اینکه در زیر خیمه ای به نام چادر محجوبه اما این انگشترایی که میبینی که رو میزن و زیاد مهم نیستن دزد هم زود میبرتشون و خیلی راحت خود تو هم برداشتیش!

پس عزیز دلم گرانبهاترین گوهرها اونایی هستن که در جای امن نگهداری بشن

نوه(عمیقا به فکر فرو رفته بود و به نگین زمرد انگشتر نگاه میکرد)

........................................................................................................................................

  • هر نگینی توی دنیا یه قصه خوب داره، اگر بتوانیم حرفش را بفهمیم.