آنچه را دیده بودی و من ندیده بودم ،آن دور دست، همین جاست!

اینجا در پشت پنجره تردید . و تو زیبا برایم سخن نگاشتی،

اما من رو به پنجره ایستادم و فقط آن زمان مبهوت تو بودم و از زیبایی تو به وجد آمدم و تو را لحظه لحظه پرسیدم و معجزه ات جوابم داد.

تو امروز در مقابلم نشسته بودی در دستانم نشانی از تو بود .

گفتی بپرس: هر آنچه از خاطرم گذر می کرد پرسیدم که در لابه لای آیه هایت برایم سخن گفتی...

تا آنگاه فراموشت کردم و نسیم دوباره وزیدن گرفت و زود تو را از یاد بردم...