بعد از دیدن مستند لبه روشنایی دیگر طاقت نداشتم، با خودم گفتم ان شاءالله بعد امتحانات دانشجویی می رویم. اما انگار شهیدِ عزیز زودتر دعوتمان کرد، جمعه روز شهادت امام حسن(ع) و رحلت پیامبر(ص) مهمان خانه شهید بودیم.

هوای بیرون به قول دوستی " بس ناجوان مردانه سرد" بود ولی داخل خانه گرما و صفای پدر و مادر شهید خیلی راحت جای سرما را پر کرد.

علیرضا پای تلویزیون محو تماشای پدرش نشسته بود ...مزاحمش شده بودیم شاید تو دلش می گفت: قبلا که بابا ماموریت می رفت این همه آدمهای غریبه به خونمون نمی آمدن حالا هر روز هر روز...

«به گمانم کسی صدای رنگها را نمی پرسد، صدای نبودن ها بیشتر شنیده می شود!»

از همان بدو ورود ماشاءالله دوربین ها، به دوستم گفتم آدم احساس می کند اینجا آتلیه هست!! خب یک کمی هم مراعات علیرضا رو بکنید دیگر! از وقتی می آمد به سمت مادرش تا وقتی به سمت اتاق می رفت ششصد تا عکس؟ همین می شود که مادر شهید در پاسخ به کسی که می خواست با علیرضا عکس بگیرد گفت: علیرضا خیلی تاکید کرده من با خبرنگارا حرف نمی زنم عکس هم نمی گیرم در ضمن معترض هم هست که چرا اینها نمی روند!!!

راستی هنوز هم علیرضا منتظر باباست؟

مادر شهید می گفت: "برای کار مفید کردن حتما نباید پرفسور یا دانشمند باشی، یک مهندس ساده هم می تواند در کارش موفق باشد"، در واقع منظورشان این بود که در هر کاری عمیق باشیم، عمیق

البته قبل از مادر، آقای احمدی روشن(پدر شهید) برامون صحبت کردند و چه زیبا و دلنشین از ائمه معصوم می گفتند. اصلا می خواهم بگویم چکیده تمام جلسه در ولایت پذیری و رهرو ولی امر بودن، بود.

پدر شهید می گفت: "اگر ایمان به خداوند نداشته باشیم هرچه که کردیم و داریم و داشتیم ارزشی ندارد."

و اینکه"مصطفی خیلی به زن و بچه و خانواده اش علاقه داشت اما همه اینها در راهِ خدا..."

واقعا خیلی دل می خواهد، که سختی را به خاطر بندگی و اطاعت امر به جان بخری و پر بکشی، یاد شعری در آن قاب عکسِ شهید افتادم:

"بچه ها باز بر این نقطه گذارید انگشت،

عشـق پر...

عاطـفه پر...

هر که بسیجی تر پر..."

علیرضا احمدی روشن در کنار عکس بابا.

آقا مصطفی خوش به حالتان شما چقدر خوب بودین، پدرتان می گفت چندتا ویژگی داشتید و مطمئن بود برای همین به سعادت رسیدین.

 "اول از همه عشق و علاقه و احترام به والیدن دوم شبانه روز به مردم خدمت می کرد.

سوم مرید و پیرو رهبر معظم انقلاب بودن. چهارم اینکه کارهایش تنها برای رضای خدا بود."

مادرتان می گفت: «پسرم دوستی داشت که به خاطر او، آقای خامنه ای را قبول کرده بود و خودش گفته بود "چون می دانستم انتخاب شهید قطعاً انتخاب درستی است، حضرتِ آقا را پذیرفتم" پس بهتر است با علم واخلاق و منشت روی دیگران تاثیر بگذاری.»

ما نسبت به این موضوع کمی بی توجهیم، مطمئنم با عمل، بیشتر می توانیم موثر باشیم تا به حرف. اما کجاست گوش شنوا؟!

همسرتان می گفت اگر شهید نامی شد، به خاطر خلوص نیتش بود. راست می گفت، از همان روزی که شما شهید شدین با اینکه هیچ چیزی از شما نمی دانستم ولی حسابی در دلم معروف بودین. حالا ما مردم همش دنبال نام و نشان هستیم، که فقط تا لحظه مرگ همراهمان خواهد بود و نه بیشتر.

آقا مصطفی؛ ای کاش ما هم مثل شما باشیم، ای کاش مثل خودتان فدایی شویم...

راستی خیلی دوست داشتم با علیرضا بازی کنم و بیشتر ببینمش، ولی نشد. نه به عنوان یتیم دست به سرش بکشم، _یتیم دلِ بی مولا مانده ماست_ به خاطر دلم. فردای آنروز وقتی که عکسهای پسرتان را دیدم خیلی ناراحت شدم، توی چشمهای علیرضا اشک بود و بغضی به گلو. دلم خیلی گرفت هم برای خودم هم برای علیرضا.

آقا مصطفی حرفهای زیادی بود، اما من همین جرعه ها بیشتر نسیبم نشد، قدرت بیان ندارم قلمم یاری نمی کند.

آقا مصطفی دعامون کنید تا به پای شماها برسیم، خیلی عقبیم...

ا.ع

«تقدیم به علیرضای عزیز و خانواده شهید احمدی روشن» +

 

 :::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::