یاد حاج آقایی که شعار می داد بخیر! هنوز نه دی نشده بود، از قبلش راهپیمایی های حمایتی را می رفتیم، آخر بعضی ها شلوغ می کردن و دم از سرنگونی نظام و چی شد و چی نشد، بود. ما هم عصبانی فکر میکردم اگر نرویم هیچ کس حامی دولت نیست! امتحان درس و همه چی ام شده بود خفه و کور کردنِ بلبل زبانهای خارجی و خواصِ بی بصیرت داخلی! درد بگیرن الهی...

یاد آن حاج آقا بخیر؛ گفتم که آنروز هنوز نه دی نبود رفته بودیم راهپیمایی حمایت از احمدی نژاد، مردم را دو دسته کرده بود در خیابانِ ولیعصر "خانوم ها از این طرف آقایون هم از آن طرف" می گفت: "مرگ بر آمریکا، مرگ بر آمریکا، بلند بگو مرگ بر آمریکا" ما هم می گفتیم "مرگ بر آمریکا مرگ بر آمریکا". خدا خیرش بده عجب نفس و صدایی داشت! من و خواهرم هم شوق و ذوقی داشتیم شده بودیم سردسته خانوم ها حس می کردم راهپیمایی زمان انقلاب است! وقتی به خانه برمی گشتیم، گاهی صدامون گرفته بود، بس که داد می زدیم.

نه دی روز بصیرت

مادرم کمی می ترسید می گفت "نروید بیرون می ترسم بکشنتون!" ما هم می گفتیم مگر زمان انقلاب چطوری بود؟ راهپیمایی نمی رفتین؟ مامان هم یک کم فکر می کرد، بعد می گفت: "چرا ولی این کجا و آن کجا؟" _اتفاقا مادرم هم نوجوانی خاصی داشتند_

می رفتیم، گاهی هم با خاله. تمام بغض و نفرت از دشمنانمون رو با سر دادن شعارها خالی می کردیم.

روزهای عجیبی بود، شبها چه خوابهایی که نمی دیدم، بماند شاید قابل باور نباشد.

اما این ضد انقلاب و آدمهای پر از بغض و کینه و یا حبِ ریاست هم انگار خوابهایی دیده بودند، روز عاشورا خواهرم گفت: "یاد خوابت که می افتم ناخودآگاه تنم می لرزد" با خودم گفتم: "عجب آدمی هستی ها؟! خودت که انگار نه انگار ..." 

در ادامه مطلب


 خلاصه کلی شور توی دلمون برپا شد و گریه و گریه، تازه خدا رو شکر هنوز نمی دانستیم مرکز شهر چه بلبشویی شده وگرنه (شاید)می مردیم!

...

-  وای خدایا یعنی هیچ کسی نیست که به این حرکت وقیحانه پاسخ بده؟ پرچم یاحسین را آتش زدند، به عزاداران حسینی اهانت کردند؟ من دیگه تحمل ندارم، امامحـسین(ع)؟ یا اباالفضل، با امام حـسین(ع) هم شوخی؟

...

نهم دی سال هشتاد و هشت

امروز نهم دی هست...

سلام ببخشید یک ماشین میخواستم برای میدان انقلاب

-  خانم شلوغ هست بعید میدانم بچه ها ببرن، دوباره تماس بگیرین

سلام ماشین چی شد؟ می آد؟

-  بله فرستادم

(به خاله گفتم) کفن ها و چفیه ها رو آوردین؟

دیروز از پایگاه بسیج آوردم.

چقدر دیر شد، نمی رسیم!

سلام آقا ماشین آمد؟

بله تو راهه...

این دفعه با مامان و مادرجون و خانم همسایه بودیم. ماشین بالاخره رسید. همه چیز در ذهنم مرور می شد، تصاویر، فریاد های بیهوده افرادی جاهل و سرزنش کردن خودم. دوتا ماشین شده بودیم. دعا دعا می کردم تعداد زیاد آمده باشد، بغض گلوم رو گرفته بود، همه حرف میزدن ولی من سکوت کرده بودم و داشتم با خدا حرف میزدم. خدایاببخشمون، کوتاهی کردیم این نعمت را از ما نگیر...قول میدهم کم کاری نکنم! انقدر مشغول درس شدیم که از خودمان جاماندیم، وآخرش چه می شود؟ خدایا کمک کن...

در میان زمزمه ها صداهای بقیه را می شنیدم مادرجون میگفت: خیر نببینن الهی چقدر برای این انقلاب خون دادیم (گوشه چشمش اشک بود)

خانم همسایه : نمی دانی توی خانه چه بساطی شده؟! ماهواره که روشن می کنن، اعصابم می ریزد به هم بس که چرت و پرت می گوید...

هر کی یک چیزی میگفت و من سکوت و سکوت و درونم پر از حرفهای تلنگرآمیز! نزدیک بود از غصه دق کنم (پس چرا هنوز خلوت هست؟ یعنی هیچ کس نمی آد؟...)

چشمم خورد به بیرق! بیرقِ سرخِ یا حسین، جوانی پرچم را از پنجره پرایدِ سفیدی بیرون آورده بود، بدون هیچ واهمه ای! انقدر شاد شدم که گویی ضریح امام حسین(ع) است با هزار شکر نگاهشان کردم و کمی آرام شدم...هنوز بین ماشین ها بیرق را دنبال می کردم و بیشتر و بیشتر آرام می شدم.

شدم همان دختر سابق با ذوق گفتم ببینید بیرق را!

لبیک یا خامنه ای، لبیک یا حسین است.

...

شیشه ماشین شکسته شده بود، خود راننده گفت: چند روز پیش رفته بودم میدان ولیعصر، افتادم بین جمعیت نمی دانم با چی زدن فقط می خواستم از معرکه فرار کنم خدا نگذره ازشون!

...

راننده به مادرم گفت: از این بیشتر نمی شود برویم جلو شلوغ است! (هنوز میدان امام حسین بودیم) راننده دوباره گفت: صبر کنید بروم جلوتر. آخرش روی پلی پیاده شدیم.

چفیه و سربند ها بینمان دست به دست می شد. یکی ازم پرسید کفن هم میخواهی؟ عصبانی شدم و گفتم این چه حرفیه؟ آبجیم می گفت چه کفنهای چروکی! گفتم من که روی چادرم می پوشم رویش نوشته شده بود "لبیک یا خامنه ای"...

خلاصه روز خوبی بود، انقدر هیجانی بودیم! هم در خشم و هم در شادی هامون...

یک گوشه می دیدی جوانها دارن محکم سینه می زنن، یک جا دیگه نمی دانم سر کدام خیابان بود، تقاطع انقلاب دمام زنی بود. همه و همه جوون و نوجون بیشتر رنگ و وارنگ بچه کوچیک...

من و آبجی و مامان جون و خاله کفنهامون رو از روی چادر پوشیده بودیم، یادم هست مامان می گفت: از روی پل نرویم جمعیت زیاده می افتیم پایین خطرناکه! خب ما هم گوش به فرمان مادر. ولی خودمانیم هروقت فیلمش رو نشان میدهد میگم خوب شد اون پایین بودیم برای چند صدم ثانیه دوربین چهار تا خانمِ کفن پوش رو نشان میدهد.

هنوز تا میدان انقلاب مانده بود، باز هم پرچمِ سرخِ یا حسین، دوست داشتم تا آخرین قدمی که می روم گمش نکنم، نمی دانم چرا...

فکر می کنم سر چهار راه ولیعصر بود، مادرم گفت: اگر می خواهید شما بروید ما نمی آییم راه زیاده! انقدر این پا و اون پا کردم که برویم قبول نکردن، که نکردن!

(با خودم گفتم) مادرجون و خانم همسایه و مامان گناه دارن طفلی ها پاهاشون درد می گیره، عیبی نداره ولی هنوزم که هنوزه توی دلم مانده چرا جلوتر نرفتیم.

شعارها و پرچم ها ... صدای نوحه ها و بلندگوهای جوونها به صورت خود جوش...

اصلا شعار های عجیب و غریب آن روزها رو فراموش نمی کنم " لعن علی عدوک یا علی... موسوی و کروبی و خاتمی" بزرگ روی مقوا دست نوشته بود! یا "لبیک یا خامنه ای لبیک یا حسین است"

به این هم فکر نمی کردم عکسی بگیرم و یادگاری بماند، فقط و فقط لبیک یا خامنه ای در ذهنمان مرور می شد...

والسّلام

 ...............................................................................................................................