می گویند: مهدی برگشته است، چه خوب که پدری از چشم انتظاری در آمد. اصلا به ما مربوط نیست این همه آدم روزانه    از آن طرف آب می آیند این طرف آب!!! والا...

- بنده خدا به اتفاق خواهر محترمه آمده اند کمکِ بابا، پسته های هاشمی را رنگ کنند و به جای ارز بفروشند(!) (راستی یک سوالِ انحرافی: قبلا بابا که میخواستن پسته بخرند، می گفتن پسته اکبری گران ترهست؛ ربطی به اکبر آقا دارد آیا؟ یعنی پسته ای که منسوب به اکبر آقاست!؟) اصلا هم در قیمت ارز و بالا و پایین آمدن ارزشِ آن تاثیری ندارند(!)دارند؟ خوش بینانه می گویند: چو ایران(+تمام جوانبِ مادی و معنوی) مباشد تن من مباد...

- می گوییم نکند حبابِ قیمتِ ارز به جای بِشِر در آزمایشگاههای دانشگاهِ "آزاد" مورد استفاده قرار می گیرد؟ نه؟ البته این فرض خیلی هم مضحک نیست، دیدیم که بعد از جمع جور کردن و بستن دست و پای عده ای، بعضی دلالها دست از پا درازتر مگس می پراندند...

در ادامه مطلب...


نکته: گره گم شده از کلاف، دستِ کدامیک از شاهزادگان است؟ :)

- یک چند تا افغانی در اعتراضات مسالمت آمیز بازاری ها، دیده شدن که سطل آشغالی آتش میزدن، شاید از معاندین وعده تحصیل در فرنگ( مثلا واحد آکسفورد) گرفته اند(!)

- البته احتمال دارد کاسه ای روی کاسه گذاشته باشد، طفلِ جنابِ دامش نغماته (منظور همان دامت برکاتهِ خودمان)؛    وگرنه چه لزومی دارد دو سه ماه قبل از انتخاباتِ آتی از زندان آزاد شود؟ نه؟ یا چه لزومی دارد بعد از این همه مدت برگردد؟

آخر چرا اینقدر بدبین باشیم؟ بنده خداها در این مدت به گذشته خود نگاه گذرا داشته اند و از گذشته و اعمالشان عبرت گرفتند. بعد هم تصمیم گرفتن بر گردند!!!

- از هر چه بگذریم از این نمیتوانیم بگذریم: اتفاقات اخیر چه از نوع خوبش و چه از نوع بد، آدم از این می ماند که کسی با هزار امید برای خرید بازار می رود، عده ای مردمِ فرصت طلب؛ می گویند نمی فروشیم! چرا؟ واقعا چرا؟ البته احتمالات زیاد است اما به گمان بعضی این کم فروشی نیست؟؟ نکند از "اقتصاد مقاوتی" اینچنین برداشت شده که در برابر خریدار مقاوت کنند(!) که نکند فردا روزی قیمت ارز(عزیز شده) تغییر کند و اینها ارزان فروخته باشند؟! قیمت ارز هیچ ربطی به کم فروشی ندارد!

ویلٌ للمُطَفِفین (در اخبار آمده: شخصى به دیگرى که ترازو دار و در حال جان دادن بود گفت: بگو: لا اله الّا اللّه. او گفت: من به گفتن این کلمه قادر نیستم. چرا ؟!!!  زیرا که آن زبانه ترازو بالاى زبان من قرار گرفته و مرا از گفتن: لا اله الا اللّه جلوگیرى می نماید! من به او گفتم: مگر تو حق مردم را به هنگام توزین اشیاء ادا نمیکردى؟!
گفت: چرا، ولى گاهى میشد که من متوجه نبودم و مقدارى غبار در میان کفه ترازو بوده و من آن غبار را نمیگرفته‏ام. *تفسیر آسان، ج‏18، ص: 201* )

یادداشت جناب آقای اشناب در این رابطه

بسم الله

نه دی؛ اینبار برای اقتصاد.

جمع مان خودمانی است دیگر؟ غریبه ای که نمی خواند این نوشتارمن را؟! نه اهل آمریکایی اینجاست و نه صهیونیستی!

ما ایرانی ها گاهی اصلا هوای همدیگر را نداریم. گاهی همانقدر سنگدل می شویم که برای کنار خیابان ماندن خانواده ای دلمان نمی سوزد! در این که اوضاع اقتصادی کشور اصلا خوب نیست هیچ کداممان شکی نداریم. و در عین اینکه "شکی" نداریم از آن "شاکی" هستیم. حق هم با ماست خب. مدیریت اقتصادی کشور برنامه ندارد. حساب و کتاب هم ندارد فعلا و بر مدار آش کشک خاله مان می چرخد. این روزها اما سوای بحث های "تاکسی وار" مان فکر کرده ایم که خودمان چقدر در هم زدن و کم و زیاد کردن محتویات این آش نقش داریم؟

یک : تاکسی

طبعا خودرو قطعات مختلفی دارد . و اغلب ما هم از نام قطعات شان بی خبریم برای همین در صورت افزایش ششصد تومانی کرایه ی مسیری که تا دیروز نصف رقم تورم اش قیمت داشت سر به سر راننده نگذارید تا مجبور شود نام تک تک اجزای خودرو را به همراه قیمت های قبل و بعد از نوسانات ارزی برایتان شرح دهد. در این موقعیت ممکن است راننده حتی تا "سگ دست پیستون سمت چپ  محفظه ی احتراق کاربراتور" هم پیش برود. پس شهروند خوبی باشید و اعصاب خود و راننده را بهم نریزید .

 

دو : مغازه ی لباس فروشی یا هرچیز دیگر در بازار .

دیروز به عنوان مثال پیراهنی خریده اید و امروز یک رنگ دیگر از همان جنس را از همان مغازه و همان فروشنده  طلب می کنید قیمت اش با دیروز تفاوت زیادی داشته است، به احتمال قوی ابتدا حالت صورت جعفر دهقان در سریال مردان آنجلس وقتی از غار برگشت را به خود خواهید گرفت. سپس فروشنده از درگیری مرزی سوریه و ترکیه و وضعیت نابسامان شورای مدیریت سازمان ملل متحد برایتان خواهد گفت! همچنین این نکته هم عرض شود وقتی این روزها با افزایش قیمتی مواجه می شوید پرسیدن دلیل آن دلیلی بر از مرحله پرت بودن خودتان خواهد بود! و توضیحات تان مبنی بر محاسبه ی سود فروش با یک کلمه و یک جمله از سوی فروشنده مواجه می شود : دانشجویی؟؟!! و اینکه "نان را باید به نرخ روز خورد" !

سه : بقالی سر خیابان ، خرید لبنیات

این بخش دیگر به دلار مربوط نمیشود و احتمالا نوگل جناب آقای کارخانه دارِ گردن کلفت، دیروز در امتحانات گل کاشته و کارخانه دار هم اعصاب ندارد و یکهو چهل درصد اجناس کارخانه گران می شود . وگرنه در این مساله نه گاو مقصر است و نه دولت!

چهار : زمین کشت سیب زمینی یا هر محصول کشاورزی دیگر :

فرض می گیریم رسیده اید به مبدا جنس برای تهیه ی آن، ما بی ربط ترین محصول را نسبت به ارز در نظر گرفتیم یعنی سیب زمینی (زیره هم خوب بود البته)، اگر کشاورز محترم افزایش یکباره نرخ ارز و حمله دزدان دریایی به نفتکش قطر را به همراه نمودار برای اثبات افزایش قیمت سرِ زمین جلوی چشمتان گرفت اصلا تعجب نکنید و مانند یک مرد یا آنرا پذیرفته و با کشاورز همدردی کنید و یا محل را فورا ترک کنید .

پنج : روی درخت کنار گنجشک ها :

 فرض گرفته ایم که از دست بازار مکاره ی ارز به بالای درخت گریخته اید و کنار گنجشک ها نشسته اید. در این حال اگر دیدید گنجشک ها یا نمی خوانند یا مشکوک می خوانند یقین کنید که آنها هم وارد ماجرای نوسانات ارزی شده اند ! (این اتفاق در مورد دیگر وقایع طبیعی نیز در این روزها صادق است!)

........................

"فتنه" شاخ و دم ندارد . تعریفش مشخص است و الزاما به معنای وقایع سال هشتاد و هشت نیست . امروز ما درگیر یک فتنه ی اقتصادی هستیم . فشار های خارجی که همیشه بوده اند اما این روزها شدید تر شده اند ، مدیریت ضعیف داخلی و بی برنامگی و آشفتگی مدیران ارشد دولتی – که در آن شکی نیست- ، موش دوانی دانه درشت های فاسد و زالو صفت و دلالی و سودجویی بی جای عده ای از ما مردم . جمع این عوامل شرایط امروز اقتصادی را رقم زده است . نقش دولت و وظیفه اش برای حل ماجرا یک سو ماجراست ، یک سو هم مردم ایران که ثابت کرده اند قدرت بی بدیلی در عبور موفقیت آمیز از موانع هستند ، ایستاده اند . اقتصاد ایران ، امروز نیازمند یک "نه دی" است ، یک حرکت ملی و غیرتمندانه از سوی همین مردم که در اقتصاد کشور حضور دارند برای خاتمه دادن به این ماجرا . شاید اگر از سودجویی های شخصی و طمع های نابجا بگذریم ، اگر اراده کنیم برای حل مشکل ، این معضل "زودتر"  حل خواهد شد ... نوشتم زودتر به این دلیل که ما بعد از سی و چهار سال دیگر ثابت کرده ایم که راهمان بن بستی ندارد...

والسلام

..................................................................................................................................................

  • کودکی اندیشید خدا چه می خورد؟ چه می پوشد؟ کجا زندگی می کند؟ ندا آمد که خدا غم بنده اش را می خورد، عیب بنده اش را می پوشاند و در قلبِ بنده اش زندگی می کند...
  • با تشکر از آقای اشناب
  • شرمنده از بابت طولانی بودن :(