بدون درک حضورش آمد!

آرام آرام بی هیچ وقفه ای، دوباره آمد، صدایم کرد و در گوش سال نامش را زمزمه کرد: "رمضان"

گفت: ماه بندگی خدا هستم و تو را به سوی این سفره پر برکت دعوت می کنم.

تازه از سفر آمدم دوباره مسافرِ روزهای رمضان شوم؟

گفت: مگر نشنیده ای؟ "آه من قلة الزاد و طول الطریق..."

رمضان آمدی؟ ، با هزاران برکت و رحمت، بشنوید هم اکنون صدایِ هایِ آسمانِ رمضان را!

رمضان، هنگام آمدنت دشتها پر می شود از شبنمِ سلوک و دلها آماده می شود به لقمه حق،

اما این سکوت است که فراگیرِ شب و روزمان شده؛ ما بی اعتناییم به خودمان وگرنه فقط با یک

انگشت در اتحادِ مسلمانان می شود تمام ظلم علیه اسلام را نابود کرد!

رمضان، تو که در آسمان ها موج می زنی و در بَر و بحر سایه می افکنی این قلبهای به

ظاهر بیدارمان را بیدار کن!

چند سالیست قبل از صدای تو صدای ناله می شنوم، ناله عجز و ناتوانیِ مسلمانانی در تنگنا.

چند صباحیست که خورشیدِ هدایت زمزمه اشک و بغض می خورد به جای سحری!

چند وقت است که از خود می پرسم: بزرگ شده ام یا نه؟

مسلمان شده ام یا هنوز در خیال مسلمانی ام؟

امروز در دشتِ ذهن من هیچ لغتی قدم نمی زند، جز سوختن!

سوختن و صدای جِز جِزِ انسانهای مسلمان، به کدامین گناه؟

رمضان، انسان می سوزانند یا انسانیت را کباب می کنند؟

عده ای که سالهاست نه حق مسکن و نه حق زندگی کردن دارند، به خاطر انتخاب اسلام!

در دین ما حتی ماهی جان می دهد بعد کباب می شود! آنوقت بودیسم ...

..........................................................................................................................................

  • خواهش می کنم تو این ماه عزیز به فکر دیگران هم باشید؛ دیشب یک نفر به مادرم تلفنی گفت: ما سحر هیچی نداشتیم بخوریم!