روز دوم اعتکاف بود (ماجراهای اعتکاف ما...) نماز مغرب و عشا، برای این وعده نماز باید کوچ می کردیم به سمت جلوی مسجد تا خادمین سفره بندازن؛

چه روزهای خوبی بود، نماز را بستیم و برای چند لحظه که مثلا (جسما) در نماز بودم به چادرهای رنگی و صفوف مرتب چشم دوخته بودم و حس عجیبی داشتم (الباقی رو گوش کن، نگو ریاکار!) صدای پای خادمین که سفره پهن میکردن، نسیم خنکی که بوی بندگی می داد و سکوت  نمازگزاران همگی ایجاد کننده این احساس بود .

(در فکرم این بود که) در بهشت هم حتما اینچنین هست که همگی به عبادت پروردگار مشغولیم و حوریه ها برامون طبق طبق مائده می آورند؛

در همین احوالات بوی کباب به مشامم خورد، فکر و ذهنم از بهشت به سمت مائده های بهشتی معطوف شد و اعمال نماز پشت سر هم مثل ربات خودکار انجام می شد و بدتر از اون بوی فلفل دلمه ای بود (وامصیبتا) حالا بیا درستش کن! کدام غذا بوی کباب می دهد و هم فلفل دلمه ای دارد؟ فسفر مغزمون داشت می سوخت در پی یافتن جواب معما!  خناس هم که دست بردار نیستن پدر نیامرزیده ها، بوی قرمه سبزی که به سمت ما روانه کردن (جلل الخالق) به خودم اومدم دیدم رکوع و سجود رکعت آخر هستم، السلام علیکم و رحمة الله و برکاته .... سرم را چرخاندم تا حوریه ها و مائده ها را ببینم، چشمم خورد به ظرف های یکبار مصرف و کاسه های سوپ همینطور یکی از دوستان در مقام حوریه!!!

خلاصه نمازی خواندیم و دوباره هم نخواندیم، عبرت هم نگرفتیم، اما درس گرفتیم که زیاد هوای بهشت و خوب بودن به سرمون نزند "بهشت را به بها میدهند نه به بهانه" اینکه آدم به یک جایی می رسه فکر کنه آره دیگه ما شدیم یک کاره ای؛ بوی کبابِ صندلیِ سیاست که می خورد به سرش واویلاست! خوبِ خوب هم که باشی مگر خناس دست از سرت برمی دارن!

دعای ندبه می خواند دعای عهد یادش نمی رود اصلا به قولی جانماز آب می کشد، اما سر یک مسئله کوچک با دوستانش دعوا می کند، به خاطر پست و مقام خودش همه رفاقت ها را میذاره زیر پا!

 یاد قصه موسی(ع) و شیطان افتادم (بی ربط) که شیطان با یک کلاه هزار رنگ به پیش موسی اومد هر رنگ به نشانه یک گمراه کننده، شیطان برای هر کسی از یک ترفند استفاده می کند تا...

 این روزها هم همه میگن گرانی! ای بابا از قحطی که بدتر نیست! انقدر ناشکری؟

منکرش نیستم ولی همیشه که نمی شود همه چیز بر وفق مرادمون باشه، بعد هم یک گوشه زانوی غم بگیریم بقلمون آقا بیا آقا بیا، یعنی آقا رو همینقدر دوست داریم، یکی دیگر بیاد کباب و صندلی به ما بده می رویم نه؟

خلاصه کباب وسوسه گندم یا سیب دارد، در مقام خود باشیم که گرفتار هبوط نشویم، امام از ما چه می خواهد؟

کوچه ها قدوم تورا به تماشا بنشینند و من ؟

ای زائر اهل قبور بیا به خانه محقر دلِ من، که شاید محبتِ حقیقیش به تو نان خشکی باشد، سری بزن و برایم دعای رزق بخوان!

محبوبِ من، مرا به بادهای اختناق مسپار،

مرا در دریای مواج زندگی رها مکن،

مرا به وفاداری، از چاه ضلالت به کرسی عزت حبِ خویش بنشان!

نمی دانم سیلوی "گندم" پر کنم یا چشم های یعقوبِ یوسف باشم؟

 کدام ابر تو را در پشت پنهان کرده مولا؟؟ آفتابی به بلندی رخسار تو پنهان نمی شود! دیدگان پر غبار من است که تو را نمی بیند!

بی شک نسیمِ سحر می وزد! بی شک صبا تو را خبر می دهد! اما کی؟

همیشه نیمه شعبان در عین شادی محزونم، آخر چگونه نبودنت را انکار کنم!

نه کوه می فهمد حس روان رود را، و نه رود می فهمد صبر کوه را!

لابه لای دشت های خیالم گاه تنها تو می شوی؛ بی بودنت چگونه سبزترین باشم؟

چرا دغدغه ها نمی فهمند، امشب تنها تو را می خوانم؟!

قدر حاجت نیستم، به قداست صدای دلدادگان بیا...