این چند وقت بحث های خوبی دوستان درباره امر به معروف و نهی از منکر داشتن؛ هر کدوم خاطراتشون رو توی گروه میذاشتن، اما من خاطره ای یادم نمیومد تا اینکه پنجشنبه بالاجبار رفته بودم خرید و مجبور بودم از بی آر تی استفاده       کنم دوستان در نظر داشته باشن که کل ماجرا در عرض چند دقیقه کوتاه طول کشید....

(داخل اتوبوس ایستاده بودم) گفت سختت نیست؟

(با یه لبخند حاصل از شوق) گفتم نه، عاشقشم .

گفت : من همینجوری که شما رو میبینم گرمم میشه

واقعا گرمتون نیست ؟

عجیب بود گرمم نبود ! ، (با ذوق بیشتر) گفتم : نه !

گفت: آخه خیلی سخته توی تابستون ؛

گفتم : این قسمتی از وجودم شده ، بدون این برام سخته !

شما هم امتحان کنید.

گفت : نه فک کنم خیلی سختم باشه ،

گفتم : شاید ولی وقتی عضوی از اعضای وجودم،همرام نباشه سخت تر هست !(این جمله کمی تحریف شده)

با لبخندی عمیق نگام کرد

منم با لبخندی پاسخ دادم و با احساس رضایت قلبی پیاده شدم .

عکس بی ربط، که در راهپیمایی 22 بهمن گرفتم، البته با اجازه والدینشون (فاطمه و زهرا و مطهره)

 

 

...................................................................................................................................