زاریا(نیجریه) پیراهن مشکی به تن دارد، «جون» ها حسینی شده اند. شاید بقیة اللهی شده اند؟ آنجا وقتی خبر از عشق می دهند سر از پا نمی شناسند و اگر بنا باشد «ابراهیم» را ببرند صدها نفر پروانه می شوند و بال بال می زنند تا به ملائک اینچنین قصه ی خلیفة اللهیِ خود را فخر بفروشند. لکن ماییم مدعی عشق حسین (ع)...

بی تردید خونی به رنگ سرخ در رگهای شما جاریست. به همان رنگ که در رگهای مسلمان و مسیح، شرقی و غربی، عرب و عجم است. شمایی که عاشقانه در حسینیه بقیة الله (عج) زیر بیرق اباعبدالله سینه میزنید.

دیگر شیخ ابراهیم ها زیادند، فرزندان خمینی سینه هاشان برای حضرتِ آقا شور دارد. مردانِ خامنه ای آنچه را که ابراهیم در اطاعت از امر ولی فقیهش دید، از راه دور می بینند. بر لبهایشان ذکر لبیک یا حسین (ع) دارند. بر شعار مرگ بر آمریکا اصرار می کنند فریاد می کشند و از خونخوارها و رژیم کودک کش بیذارند.

پابرهنگان میخواهند انقلابی رقم بزنند حتی اگر کربلاها خون بریزند. تکفیری و سلفی بروند به جهنم، بهشتِ «جون» بویِ وصال می دهد. ابن زیاد هم حاکم باشد و حمامِ خون راه بیاندازد؛ اینها عاشقند.

و امام گفت: « با ریختن خون عزیز ما، تأیید شد انقلاب ما. این انقلاب باید زنده بماند، این نهضت باید زنده بماند، و زنده ماندنش به این خونریزیهاست. بریزید خونها را؛ زندگی ما دوام پیدا می‏کند. بکُشید ما را؛ ملت ما بیدارتر می‏شود.»

برای ظلمت این دنیا گریستم؛ برای لبهای تشنه ی کودکان، برای استخوانهایی که با نهایت بی رحمی می شکند، برای دردهایی که اگر بدانیم طاقت نمی آوریمشان و برای زخمهایی که مرحمی جز تو ندارد. چقدر دیدنِ اینها سخت است، نه مولایم؟ از کوه و خانه و خرابه ها صبور می گذری و می بینی چگونگی حال همه را. به نقطه ای می رسم که نمی دانم من منتظرم یا تو منتظری مضطر؟!

وقتی برای تو دعا می کنم سراسر وجودم تو می شوی و من همان حباب روی اقیانوسِ محبتت، سرگردان و حیران از این مردمان، از این تاریخ، می چرخم و می چرخم. صبوری کن ای حباب حتی میانِ سنگلاخِ حوادث، صبوری کن...

ای کاش بیایی به حرمت خونهایی که از شیعیان می ریزند

ای کاش بیایی، نه فقط به خاطر زاریای نیجریه! نه به خاطر شهدای پاراچنارِ پاکستان و نه به خاطر شهدای نارداران! بیایی تنها به خاطر همه ی آنچه که خدا میداند و بس...

ا.ع

94.9.28

نشریه دانشجویی دانشگاه امیرکبیر